دوست داشت همه به او به عنوان یک سرباز و خدمتگزار ساده نگاه کنند.
بعد از شهادتش بود که وقتی عکس هایی از او به چاپ رسید، تعدادی از سربازان متوجه شدند کسی که با آنها والیبال بازی می کرد یا در بگو و بخندها و شوخی های جمعی شرکت داشت، نه یک سرباز، بلکه فرمانده ای بزرگ بود؛ فرمانده ای که علاوه بر اداره ای کردستان، بخشی از وقت خود را صرف جنگ با دشمنان بعثی در مرزهای غربی کرده بود.
مقرسایبری شهدای دارالولایه سیستان
ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم
سنگ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم
شهر ما آن سوی آبی هاست، دور از دسترس
شهر ابراهیم ادهم، شهر لقمان حکیم
اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض
صاف می آیی سر کوی صراط المستقیم
خاک آن عرشی ست، گل هایش زیارت نامه خوان
سنگفرش آسمانش بال های یا کریم
شهر ما آبادی عشق است - اما عشق چیست؟ -
عشق یعنی نوح و ابراهیم و عیسی و کلیم
عشق یعنی «قاف » و «لام » قل هو الله احد
عشق یعنی «باء» بسم الله رحمن رحیم