خاطرات یک سرباز عراقی یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم. آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود. بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟ سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! » بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده؟ » جوابش خیلی من رو اذیت کرد. با لحن فیلسوفانه ای گفت: « سن سربازی پایین نیومده ، سن عاشقی پایین اومده.»
مقرسایبری شهدای دارالولایه سیستان
ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم
سنگ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم
شهر ما آن سوی آبی هاست، دور از دسترس
شهر ابراهیم ادهم، شهر لقمان حکیم
اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض
صاف می آیی سر کوی صراط المستقیم
خاک آن عرشی ست، گل هایش زیارت نامه خوان
سنگفرش آسمانش بال های یا کریم
شهر ما آبادی عشق است - اما عشق چیست؟ -
عشق یعنی نوح و ابراهیم و عیسی و کلیم
عشق یعنی «قاف » و «لام » قل هو الله احد
عشق یعنی «باء» بسم الله رحمن رحیم