|
شهدای دارالولایه سیستان زابل
شهدای زابل
| ||
![]() به نام الله
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست! اضطراب داشت که چه جوری با مادر خداحافظی کنه... با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم...» فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و... بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد... منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت: "خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س)برسون" شنیدم موقع نگاه آخر زیر لب میگفت:یا زهرا (س)مادر من رو هم در زمره ی مادران شهدا قرار بده... خدا شهیدم کن! [ دوشنبه 16 دی 1392 ] [ 20:13 ] [ shohadaysistan ]
|
||
| [قالب وبلاگ : صالحون] [Weblog Themes By : salehon.ir] | ||